در آخرین ایستگاه زمان ایستاده ام
مسافران فردا را می بینم
انتظار آدم ها را
با کوله باری از تاریخ بر پشت های خمیده
که به دیدار فردا می روند
در آخرین ایستگاه فریاد ایستاده ام
سکوتی را می بینم
حرف های نگفته را
با انبوهی از تبلیغات و شایعه
شعرتلخی از جنگ گفته اند
در آخرین ایستگاه آزادی ایستاده ام
قفس های اندیشه را می بینم
قلم های محدود را
با نگاه هایی از تبعید و سانسور
درد های آدم مخفی می شود
در آخرین ایستگاه صلح ایستاده ام
دجله ای از خون را می بینم
دست های غرب را
با ا مواجی از دروغ و انتشار شایعه
مسلمانان محکوم به آزارند
!
در آخرین ایستگاه تمدن ایستاده ام
لباس های عریان فرهنگ را می بینم
تفاوت نگاه ها و گناه ها را
با شروعی دوباره از آخر
تیره پوست ها آدم های ارزانی می شوند
در آخرین ایستگاه حقیقت ایستاده ام
نام اسلام را می بینم
انزوای قرآن را
با ظهور فرقه هایی از دل شب
شیطان پرست ها در کمین پاکی اند...

