تبليغاتX
راز رضوان

                         

در آخرین ایستگاه زمان ایستاده ام

مسافران فردا را می بینم

انتظار آدم ها را

با کوله باری از تاریخ بر پشت های خمیده

که به دیدار فردا می روند

 

در آخرین ایستگاه فریاد ایستاده ام

سکوتی را می بینم

حرف های نگفته را

با انبوهی از تبلیغات و شایعه

شعرتلخی از جنگ گفته اند

 

در آخرین ایستگاه آزادی ایستاده ام

قفس های اندیشه را می بینم

قلم های محدود را

با نگاه هایی از تبعید و سانسور

درد های آدم مخفی می شود

 

در آخرین ایستگاه صلح ایستاده ام

دجله ای از خون را می بینم

دست های غرب را

با ا مواجی از دروغ و انتشار شایعه

مسلمانان محکوم به آزارند

!

در آخرین ایستگاه تمدن ایستاده ام

لباس های عریان فرهنگ را می بینم

تفاوت نگاه ها و گناه ها را

با شروعی دوباره از آخر

تیره پوست ها آدم های ارزانی می شوند

 

در آخرین ایستگاه حقیقت ایستاده ام

نام اسلام را می بینم

انزوای قرآن را

با ظهور فرقه هایی از دل شب

شیطان پرست ها در کمین پاکی اند...

+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 و ساعت 21:15 |
در این کویر تشنه در جستجوی آبم

افسرده از زمانم    ساکن در این خیالم

روزی شود رها من جاری در گلستان

تقصیر این کویر چیست؟       آیا ابد همین جاست

تبعیدی اندیشه ام  سالها در این جا رفیق

آزادی ام با دوستان اگر رها شوم من

چرا کنم من چنین مگر کویر چنین است؟

او که بااسمان رفیق

هرگز نباشم چنین

کویر من سکوت است

در اوج فریاد ها                  

محبوس و زندانی است!

 

+ نوشته شده توسط در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 و ساعت 11:46 |

خراسان مانده بود و معنی فریاد نداشت  

 راضی نبود به خفتن و رضایت رضا نداشت

تربت سردش ساده بود چون خاک جهان  

تن پر گوهر رضا آمده بود ودر باورش نداشت

عرش آمده بود به مهمانی خاک در این روزگار غریب

خواب از چشم زمین گمگشته بود و تا به ابد خفتن نداشت

مهمانی نور بود اندر ظلمات ندانستن های زمین

 پر از جواب سعادت گشته بود و انکار نداشت

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 14:57 |