تنها دختر باران
مثال ریزش برگ های پاییزی
هم نفس معراج
طلوع روحانی یک انسان
بارور وجودی دیگر
او آبستن آفرینش خداست
تنها دختر باران
مثال ریزش برگ های پاییزی
هم نفس معراج
طلوع روحانی یک انسان
بارور وجودی دیگر
او آبستن آفرینش خداست
در هیاهوی زرد رنگ زمانه ی جافی تو را همنفس ساز خدا می دیدم
سایه ی تو از همه جا غمگین تر است
معنی من در نظرم شرمگین تر است
ساحل تو از همه رویا سهمگین تر است
دیده ی بینای من از آب ترگین تر است
چهره ی زیبای تو از عشق پیر تر است
انگشتر عمر من از من پیر تر است
عقده ی دیدار تو از یاس دلگیر تر است
روح من از من به تنم نزدیکتر است
ظلمت فردای تو از شب مشکی تر است
پایان من از غم به سرور نزدیکتر است
فردای تو از شب به عدم نزدیکتر است
به غم چنان شکستن که ساعتی ندارد
چنان به سر زند او که آسمان ببارد
به سیل اشک وآهش ماندن که جا ندارد
در این قمار رفتن سود و زیان ندیدم
هر غصه را قصه ای از عمق جان نوشتم
در این کتاب کاهی هر واژه ای که دیدم...
تفسیری از تباهی به رنگ شب سیاهی
هر شیونی که کردم ...
مخاطبش خدایی که تا ابد زنده بود....
چنان که من بنالم سحر غروب من باش
خدا کند بدانی این اشک من زلال است
در این کرانه ی غم در این زمانه ی دور....
اوج وفا بودی آن دم که دلم بردی هر خاطره شد آن دم تا سجده به من بردی
از دین جهان قبله به نامت دادم هر مکتب بی باور را شعله به راهت دادم
تو به تقدیر ساحر شهرم بودی در سایه ی عشقم شهد شفا خوردی
وایم که از آن دیدار داغ تو را دارم هر حادثه ای افتد امید تو را دارم
ای وای از این فصل جنون
من پا برهنه بی کسم
جز تو ندارم ای قسم
ای انکه تابوت مرا زنده کنی با راز خویش
پا به پایم در پیش رو ...
عاشقم گردی با ساز خویش
من تو رامقصد به مقصد از گذشته ...
من تو را از باغ گل / گلزار عشق
چون دری تنها در مهد عشق
تا که با تو همرهم /گم شوم در بی کسی
خانه جویم در بی کسی...
ارزو باز یابم/ مرده نباشم چون خاطره
پر شوم من خالی از بیگانه ها
باز جویم روزگار بخششم
دست گیرم دست هر جنبنده ای
شاد گویم به تو هر لحظه ای هر خاطره
تا جان دهم در نزد تو شاد اما شاد ...