تبليغاتX
راز رضوان
ای دیربازترین تمدن آزادی

ای سجده گاه زرتشت و کاوه

من تو را می پرستم

تویی تلالوء فرهنگ

مهد کاوش و تدبیر

من تو را باور دارم

سردارانت فاتح ابرهای بارانی ایثارند

سرزمین تو اقیانوس خون شهیدان است

گریه کودکان دیروزت در گوش

و چشم های منتظر پدرانت در افق دیدم

آری می دانم...

ای سرگذشت دلیران

ای قبله ی عارفان

کبیر در منظومه ی یک انقلاب

در میان یک سیاهی گسترده

پرتو نوری در چشمان شما می دید

و این آغاز سرودن شعر حماسی بود

سالها صلح و ساختن

بنای این کشور زخمیبر پا

زلزله های بشری کار ساز نیست

و خداست که محافظ ماست

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 و ساعت 15:41 |
من در امتدادی مسکوت ایستاده ام

جرم دنیایی پر گناه آزارم می دهد

شبحی در فراسوی خیال چون نماد زرد فریب ایستاده

آرزوهای پر رنگ کودکی در انزوای قد کشیدن ها

مادر قصه ها تنهاست

من اینجا زیر آوار تحمیل پر چمی بی رنگ

درون زندان تنهایی...

نفسی سرد از دم بی تفاوت آدم ها

لابه لای کتاب دلتنگی / مثال یک واژه ی آزادی!

شاعر لحظه ها تنهاست...

من اینجا بی قرار تازگی در حبس حاکمی کهنه

افسوس ! دست فردا دور از من است

تقدیری در پس نقاب مشکی رنگ زمان

هتاکی های مذموم یک عفریت غربی

خورشید زمان تنهای تنهاست آری...

+ نوشته شده توسط در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 و ساعت 17:40 |

                     

تو انکار شدني نيستي

تو طلوع ادياني در سرزمين انتظار

تو گنبد ايماني در معراج انسان

تو مي ماني

با تمام سنگ ريزه هايت

اشک هاي تو هرگز خشک نخواهند شد

تاريخ گواه اشتياق تو به آزادي است

تو قدمگاه هزاران فرستاده اي

تو مي ماني

با نگاه جاويد انتظار

انتفاضه تلالوئي از انتظار توست

غرب اعجاز دست هاي خالي تورا باور دارد

تو همخون هر مسلماني

تو مي ماني

با سرود صلح ملائک

خون گرم تو آب حيات تاريخ است

استقامت از تو الگو مي گيرد

تو نقشه ي ماندگار تاريخي

تو مي ماني

با انبوهي از حماسه

فتنه هابر روح تو داخل نمي شوند

دست هاي اتحاد تو ناگسستني است

تو مي ماني

تا شروع د وباره تاریخ

تا لبخند دوباره ي کودکانت

آری تو می مانی...

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 و ساعت 21:23 |
از روز ها هیچ مگویید شب را به غم سپردیم  

                                   از ناله و مرگ آفاق دل را به کم سپردیم

حالا   تو  ای  هم  آواز  فریاد   آرمان   کن

                                      از رنج های صبح است دل را به کم سپردیم 

 

 

 

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 و ساعت 9:37 |

 

روزی عشق با نگاه انتظار

پشت در های سربی زمان

سراغ از مردمی بیدار را می گرفت

تا بگوید بر گوش آنان

هوش باشید

ای مردمان

مسلمانی را نقدش کنید

پیر مردی در مسیر انتظار

سراغ از کربلا و مردم هوشیار

جان را تجلی

دل را توان ایستادن می داد

یک نفر این جا پیر خدا

بوی نو میدی را در یاس ها گم می نمود

جوانان جملگی در انتظار

انتظار از خط مقدم تا خدا

آن خدایی که شهادت را خلق کرد

نصیب عاشقان مست کرد

در سکوت و انزوای حق پرستی

شهادت نام اسلام را آب می داد

دجله ای از خون حسین فاطمه به رگ های زمان جاری

فکه و فتح المبین سیراب تر از شعر زمان

این جا تفسیری از روح خدا

برگ های تاریخ را سیر می کرد

شیطان با سپاهی از آتش کفر ونفاق

رخنه در جان این همسایه ها

امت رهبر چه تنها و غریب

پشت در های سربی زمان ایستاده بود

ابلیس با قلم های دروغ معنی خیر و شر را غلط

در لابه لای قدمت تاریخ گم می نمود

ولی این جا پرچمی از نام الله

غروری از جنس میهن

با نمادی از انتظار

ظهر عاشورا را تکرار می کرد...

+ نوشته شده توسط در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 21:24 |

من منتظر به راهم ای دیده ی نجابت

با تو به شهر عشقم ای موسم انابت

من عاصی و گنه کار راضی به جاه نازت

خو کرده بر جدایی خوناب دل حجازت

سائل شدم به کیشی نامحر مان حجابت

امدگان رفتگان شدند در این جفا به جایت

حالی دل کنده حیرانم بر این گنه عریانم    

رو کرده بر صفایی کز غیبتت باز گریانم

مستی به راه پاکان تا کی شوم بیابان

با زا که دل پریشان خرم شود به باران

گویا که دل به حج و ارام جان به رنج است

حدیث غم نباشد که پای جان به گنج است

بوسه زدم به خاکی کز تربتش باز ایی

شکوه شدم به عهدی کز بیعتش باز ایی

+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت 21:32 |
ازاد نبودم که مرا ازار کنی    در کنج قفس طلب رنج کنی

من خود سوخته را ساز کنی    این تن زخم افتاده را باز کنی

+ نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 12:47 |