تبليغاتX
راز رضوان
زندگی زنگ هشدار می دهد

چشم ها نابینا

گوش ها ناشنوا

فرصت تامل نیست

حادثه ای می آید

اندوه وداع یک عمر مستی دلباختن

جا پای جرم بر جاست

راه فراری نیست

در ها رو به خدا باز است

گریزی  نیست

خدا در تماشا

سایه ی ناشناسی

زیر ذره بین انعکاس ها

نامه ای بر علیه من

پرونده ی یک عمرگریز

فرشته لبخند نمی زند

آه می ترسم

دوزخ به من نزدیک است

شیطان صدایم می کند

آه...

در وحشت بی حد و حساب

مرگ از پشت در های خدا می آید

ازرائیل مرا می خواند

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 و ساعت 13:15 |
اروپا زیباست

پایتخت های رویایی

مراکز تصمیم گیری

اما

من در بند تصمیم دیگری

در دل طوفانی شاعر

گوشه ی محراب

ایوان مسجد یک شهر شرقی

آنجا که خدا خوانده شود

وبه دعا دعوت شود

زمزمه ی روحانیت یک شعر را می یابم

غرب را با همه ی اعجاز های تصنعی

وآفرینش یک جهان پر از شوخی

در فراموشی یک عمر می بازم

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 و ساعت 13:8 |
ای دل تو گواهی به شب رازم / به قصه ی پر اه و این غم پر سازم

به طبیعت نگرم جز دل تنگم چه صدایی / به بهارش نگرم جز تن چنگم چه گدایی

افسرده و بی تابم در اوج خزان نالم / دل مرده وخسته در اوج فغان فالم

به ره دوست قدمی که شکسته پر وبالم  / به شب دوست چراغی که گسسته مه و ماهم

  من از این شهر حوادث به عنایت که گذشتم /  سوختم و صد ناله به مستی و سخاوت که گذشتم

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 و ساعت 12:11 |
شعر من این گونه که غمگین نبود

واژه ی دل در نظرم شرمگین نبود

ساحل من این گونه که طوفان نبود

زیبای من این گونه که چرگین نبود

در سیر زمان این گونه که دیرم نبود

رفتنم از امدنم این گونه که بهتر نبود

دست تو سر ما زده در پیشم نبود

راز تو عریان در بر چشمانم  نبود

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 و ساعت 15:55 |