ای نجیب ای بانوی بی خواهش عشق
ای جدا از وصف ظاهر بین مردم
ای نشسته روی برگ عاطفه
من تو را در معبد زیبای فروردین
روی بوم نقاشی / کنار دفتر بی برگ گل ها
تو را تنها تو را دیدم
من تو را در بخت بی بخت زمانه
کنار آینه صاف و ساده
تو را تنها تو را دیدم
ای نجیب ای بانوی بی خواهش عشق
ای جدا از وصف ظاهر بین مردم
ای نشسته روی برگ عاطفه
من تو را در معبد زیبای فروردین
روی بوم نقاشی / کنار دفتر بی برگ گل ها
تو را تنها تو را دیدم
من تو را در بخت بی بخت زمانه
کنار آینه صاف و ساده
تو را تنها تو را دیدم
پاک مردي در انتظار
انتظار آيينه است
روي لبخند تماشايي صبح
شب نشينان به فرار
پشت ديوار اميد
گر چه يخ بسته نگاه من و عشق!
اما حادثه بر روي زمين مي شکند باز
قفل تاريخ به دست همه باور
همه آنان که بدانند که فردا
به تفاوت همه اين جاست
گر چه مدفون شده شعرم زير آوار خيال
اما بشکفته غزل غم بر روي دلم مي شکند باز
ثانيه ها سرعت ديدار من و آتيه هاست
سوي اسماء خدا مي دود اين لب
همه جانم غوغاست
افسوس !
جمله ناياب خزان گشته قمار من وعشق
در بازي حس و حساب آخر به کجا من نگرم ؟
گر چه صف بسته غرور همه فرياد درونم
اما بشکسته دلم از بغض همه فرياد مي شکند باز
دست تهي در جيب خيال
عابر آن کوچه ي خلوت شده ام
گويند : سفير غزل دوست در راه وطن است
سبدي پر ز سخن هاي لطيف
بوي انفاس خدا مي دهد او
گر چه ديرم شده در سير زمان و وقت اجلم
اما بسروده غزلي نو غم بر روي دلم مي شکند باز
شاهدان منتظرند پشت ديوار بهشت
آخرين پيک خدا در راه وطن است
گرچه دل خسته و فرتوت اشعار همه شاعر
اما بشکفته غزل غم بر روي دلم مي شکند باز
از صدای پای ابرها
در کنار جوی آب تنهایی
از آدم و این سرنوشت مجهول می گویم
من از ذهن شفاف یک کودک
از فریاد بی تاب آزادی
من از خود سوزی فرهنگ و اخلاق
از صدای شیون یک زن کنار شیطان ها می نالم
من از غیبت خورشید
از گمراهی آدم ها
از ارزانی یک عشق نوپا
من از طلاق آدم ها می خوانم
من از سکوت سالهای سرد نگفتن / از آوار مصیبت بر سر انسان ها
من از نفرت بی حد آدم ها
من از گمراهی آدم ها می نالم...
در آخرین ایستگاه زمان ایستاده ام
مسافران فردا را می بینم
انتظار آدم ها را
با کوله باری از تاریخ بر پشت های خمیده
که به دیدار فردا می روند
در آخرین ایستگاه فریاد ایستاده ام
سکوتی را می بینم
حرف های نگفته را
با انبوهی از تبلیغات و شایعه
شعرتلخی از جنگ گفته اند
در آخرین ایستگاه آزادی ایستاده ام
قفس های اندیشه را می بینم
قلم های محدود را
با نگاه هایی از تبعید و سانسور
درد های آدم مخفی می شود
در آخرین ایستگاه صلح ایستاده ام
دجله ای از خون را می بینم
دست های غرب را
با ا مواجی از دروغ و انتشار شایعه
مسلمانان محکوم به آزارند
!
در آخرین ایستگاه تمدن ایستاده ام
لباس های عریان فرهنگ را می بینم
تفاوت نگاه ها و گناه ها را
با شروعی دوباره از آخر
تیره پوست ها آدم های ارزانی می شوند
در آخرین ایستگاه حقیقت ایستاده ام
نام اسلام را می بینم
انزوای قرآن را
با ظهور فرقه هایی از دل شب
شیطان پرست ها در کمین پاکی اند...
در شعله های وحشت خونین ترین زمان است
آرامشی ندارد / نگاه هر حرامی جواب بی پاسخ است
جهان مریض و اما این ساکنان تکاپو
جایی برای فریاد / فصلی برای نرمی
تقدیر که این گونه نیست؟
سخن مگر شعار است / فلسفه در قیام است
یکی به شب گرفتار / آن دیگری هیاهو
یکی فقط دیدن است / آن دیگری شنیدار
هر منزلی اسارت در این حصار عصیان
هر واژهای دروغ است در این مکان بیزار
گویی کسی خبر نیست
جهل است یا که حیله
پیام غم استوار در این مسیر مرده
یکی هنوز در راه آیا امروز در انتظار فردا؟
فردا شود نمایان از پس این زمان ها
یکی که نان ندارد / آن دیگری که حسرت بر در انتظار است
دلی به شعر گرفتار / تنی به یاس در مانده
زمان چرا چنین است / آیا هنوز رفتن است
جادوی شب فراگیر / انسان هنوز خفته است
دستان همتش سست / آیا هنوز کودک است
زمان به قصد رفتن / ثانیه ها انتظار
زمین من گرفتار در تار افسردگان
بازیچه است یا راز / سئوال من همین است...
نشان مقصدی نا معلوم در دستان زخمی ام
پای رفتن را راست/ برجاده ی حیرانی ام
اندیشه ام را پر توهم غرق در ناله ها
فکر رفتن دلی دارد که آن من نیستم / من کودکی در جستجو ...
یک نفر انسان در این راهم نمایان می شود؟
کج نباشد دید او اندیشه اش!
راست گوید این مسیر شهر رفتن تا کجاست
قصد رفتن ایا خداست؟
هر که باشد این/ دست گیرم دست او
شانه اش را شانه ام دست در جیب خیال
پر کنم از ارزو هر چه باشد سهم او
بی دریغ اما بی دریغ موسیقی فریاد او هر چه باشد
من نیز اهنگ او / دوست باشد دوست
تا قیامت قیمتی چون گل به رخسارش کنم
تن پوش خود را مال او / ارزانی همراهی اش
تا که تنها من نباشم / راست گویم این حدیث
که مقصد بی انتهاست
پای رفتن بی صداست
تا مرگ ملاقاتم کند همراه او
در یا به در یا در کویر همراه او اما...
این ناشناس در کوچه هاست؟ نمی بینم!
چرا قصد رفتن بی صدا ست؟
جراتی در پرسشم جاری کنید
محرمی در بین ما داخل کنید
انسان مگر این جا نبود؟
کاش جای او در بین ما خالی نبود
گم شده انگار در بی کسی است
اسیر خار های سستی است
او بازنده است در این قمار
هر چه دارد در عدم جاری
هر سحر دنبال شب / همسفر در تاریکی است
اری شتابان می رود انسان من
مانعش گردید ای همدلان
نمی گویم ملامت / محلت عشقش دهید
تا رود از این مسیر ما هم به دنبالش شویم......
چرا رهایت نمی کنند؟
تو مگر علامت سئوال کدامین جنگی
که دروازه ی صلح را به روی تو می بندند
تو عروس جزیره ی اعرابی
نگین خاور پر آشوب
که باید در قرن انتظار اعجاز کنی
هنوز هم فرزندان مکتب روح الله بیدار
طلوع نصر الله در غروب اعراب تماشایی است
عاشورا چشم انتظار فریاد اوست
قطعنامه های دروغ تورا باور نمی کنند
تو متهم به مقاومتی
محکوم به فریاد آزادی
سید تو کابوس شبهای تلاویو شده
اسرائیل بوی مرگ را حس می کند
بر چسب تروریسم دیگر کار ساز نیست
ارتش تو آرمان انتظار گشته
جوانانت بر لب مدیترانه سیراب شهادتند
حزب الله هیجان فردای زمین شده
و تو رو سفید از تکلیف شبانه....
هر لحظه ای در انتظار
پنهان ولی همسایه است همسایه ی اندوه من
انکه بی تفسیر وبی باز گشت می اید در میان
هر قدم از او به پیش یعنی گم شدن
تفسیر برگ های فردا شدن
با او اسمان تاریک
عشق نابود و بهار یعنی خزان
اری زندگی با او معنا می شود
لحظه ی رفتن زود یا دیر/ زودتر می شود
هنگامه ای است هر آمدن
پس چرا رفتن گریبان گیر می شود؟
و چرا شعر یکرنگ نیست اینجا مگر ایستگاه اخر است؟
هر غروبی از صبح دیرتر می آید
و چرا چشم ها می گریند به دنبال هر رفتنی
مگر اینجا باز رویش امید نیست
پس چرا بدرود حرف اخر است
وتنهایی در خلوت می گریدباز
آه این چه رخدادی و من کجای قصه ام
کاش مدفون در زیر خاک نبودم
کاش لحظه ی رفتن امدن داشت
انکه من او را دوست داشتم مرگم نبود
خواهش من از زندگی رفتن نبود
پس چرا ظاهر نبودی در زمان رویشم
پس چرا نمی گفتی از راز رفتنم
تا دل نبندم بر انکه هست / بر انکه دوست دارم
بر انکه با او در وداعم
اری من اخر داستان را باور ندارم
از تفاوت واژه ها
وصدای انعکاس تفاوت ها
و سرگردانی تفسیر ومعنا
زمزمه ای کناز کلیشه و انبوه گفتن ها
و از ترانه ای که رویداد پوچی هاست
و صدائی که فهم را گم می کند
بگریز و آرام فریاد کن
از پیری دنیا
وازنامحرمی که اندیشه را به حجله ی دروغ می برد
و شعری که نا مشروع متولد می شود
انتقاد کن
از آخرین جلد کتاب نگفتن ها
و سر گذشت منتشر نشده ی آدم ها
و آهنگ آمدن قدم هایی نا شناس
چیزی بگو
از سیاست واژه ها
و واژه های با سیاست
و نگاه منتظر انسان
الهام بگیر
از دفتر سفید خیال
و باور نادرست بشر
و فاصله ای که پل آرزو هاست
شعری بساز
از خلق دوباره ی انسان
و شروع دوباره ی تاریخ
و جاودانه شدن عشق
شعری منتشر کن...
افسرده از زمانم ساکن در این خیالم
روزی شود رها من جاری در گلستان
تقصیر این کویر چیست؟ آیا ابد همین جاست
تبعیدی اندیشه ام سالها در این جا رفیق
آزادی ام با دوستان اگر رها شوم من
چرا کنم من چنین مگر کویر چنین است؟
او که بااسمان رفیق
هرگز نباشم چنین
کویر من سکوت است
در اوج فریاد ها
محبوس و زندانی است!
از راز های رضوان رنگ تو را ربودم
از بوسه های پنهان بوی تو را ربودم
چون قطره ای به ساحل افتاده بودی اما
از شعر های شبنم شرح تورا ربودم....
تو انکار شدني نيستي
تو طلوع ادياني در سرزمين انتظار
تو گنبد ايماني در معراج انسان
تو مي ماني
با تمام سنگ ريزه هايت
اشک هاي تو هرگز خشک نخواهند شد
تاريخ گواه اشتياق تو به آزادي است
تو قدمگاه هزاران فرستاده اي
تو مي ماني
با نگاه جاويد انتظار
انتفاضه تلالوئي از انتظار توست
غرب اعجاز دست هاي خالي تورا باور دارد
تو همخون هر مسلماني
تو مي ماني
با سرود صلح ملائک
خون گرم تو آب حيات تاريخ است
استقامت از تو الگو مي گيرد
تو نقشه ي ماندگار تاريخي
تو مي ماني
با انبوهي از حماسه
فتنه هابر روح تو داخل نمي شوند
دست هاي اتحاد تو ناگسستني است
تو مي ماني
تا شروع د وباره تاریخ
تا لبخند دوباره ي کودکانت
آری تو می مانی...
که هر بیتش به خونابی نوشتند
که یک مصرع که من گفتم غزل بود
بنای شهر عشقم از ازل بود
من سحر سماواتم در بند عنایاتم دیدم دم یارانم در عقد عباداتم
من شعر ره خارم بر عقد عباداتم ختم نظر بازانم در شهر سئوالاتم
من بغض شب تارم در حسرت فریادم حجاب دم دیدارم در خلوت فرهادم
من شاعر ماهرویان بر زشتی دنیایم غزل خوش وزن خدا بر بی وزنی بنیانم
من آه اندوه به غمم در بر این امواجم سایه ی نیک فرجامم بر سر این امواجم
از بوستان احمد یک گل جدا ز باغ است/ خفته در این خراسان نگار ماه و سال است
طواف گنبدش را ثواب حج چه پر بار/ خدای امت عشق مشهد عاشقان است
دست عنایت او بالاتر از سپهر زمان/ نور ستایش عرش تابیده بر جماد است
زاده ی نجمه اما مادر او فاطمه است/ هدیه ی جان رسول بر غربت جهان است
شهید شهر عشق است جدا ز آل احمد/ مهمان خاک ایران گوهرشهر عالمان است
راضی به راز رضوان در منتهای ایمان/ صدای پای موسی وارث عارفان است
نامم سکوت/ چهره ام خاموش
اسیر خنده های بی فریاد
گل یا خار هر دو سر فصل جدایی
من در انتظار شادی اما بی بغض در کنار برکه ای دور
آری من سکوت را دوست دارم
زمان در رفتن است / من در انتظار خاطره
دست من گرچه به نقد نیست آرزوهایم به دور از برکه نیست
آری من همین جا جاری ام / در نزدتو
جدا از مردمان رنگ رنگ ساکت اما سینه در چنگ می گویم باز....
که اینجا روحم قرین غربت است اما ...
شكايت از فاصله معني ندارد
تقدير رقم خورد در باز تابش نور كنار اشك ماهي ها
آري من همين جا در وداع قصه ام قصه ام تلخ اما بي غصه ام.......
برگ خزانی دیدم همه شب عقده ی باران داشت
نسیم وصل جهان بود و دلم وعده ی باران داشت
در هیاهوی زرد رنگ زمانه ی جافی تو را همنفس ساز خدا می دیدم
سایه ی تو از همه جا غمگین تر است
معنی من در نظرم شرمگین تر است
ساحل تو از همه رویا سهمگین تر است
دیده ی بینای من از آب ترگین تر است
چهره ی زیبای تو از عشق پیر تر است
انگشتر عمر من از من پیر تر است
عقده ی دیدار تو از یاس دلگیر تر است
روح من از من به تنم نزدیکتر است
ظلمت فردای تو از شب مشکی تر است
پایان من از غم به سرور نزدیکتر است
فردای تو از شب به عدم نزدیکتر است
در غربت گیتی هر دم ز فلک بالاست
انکه دیده و دیدن بر رنجش او پیدا شد
در وصلت عشق او دید و به هر دم شیدا شد
از چهره ی پر تابش شمس پرده به رخ انداخت
در وادی دیدارش رب خنده به خلق انداخت
اوازه ی عهدی بود که از اغاز خطا ادم داد
سیمای رهی بود کز اغاز وفا خاتم داد
به یگانه خلوت رازی جلوه ی ایزد پوشید
بر در باغ ازلی رفت و به غایت کوشید
که جهان مست شود از باب حقایق
که فغان رخت ببندد از گل ناب شقایق
به شمع سپرده ام تن
که تا جهان بسوزد
به مهر عاشقان دل
نه منزلی به چاره
نه شاهدی به دردم
سئوال بی جواب است
از هر طرف که رفتم
در این میان غریبی
در شعر من نمایان
محزون و افسرده است کلام هرزه گویان
چرا جهان چنین است...
از هر که پرسیده ام سئوال بی جواب است
اری سئوال بی جواب است
به طبیعت نگرم جز دل تنگم چه صدایی / به بهارش نگرم جز تن چنگم چه گدایی
افسرده و بی تابم در اوج خزان نالم / دل مرده وخسته در اوج فغان فالم
به ره دوست قدمی که شکسته پر وبالم / به شب دوست چراغی که گسسته مه و ماهم
من از این شهر حوادث به عنایت که گذشتم / سوختم و صد ناله به مستی و سخاوت که گذشتم
چه عمری و چه عشقی و چه هستی
همه مرگ و عدم در پای مستی
چنان غمدیده ام از اهل هستی
که پای کوبان روم در پای مستی
ز بند بی وفای دلم زمانه جانم گرفتی
ندارم غمی جز نگاهت که به سودا گرفتی
خیال رخت به کجا که به بیراهه شفا گرفتی
ما خسته از نگاهی کان دیده ها رهایند بسته به بوی جانان زلفان زخم رهایند
دردم زبیش و کم نیست اینان زمن جدایند رسمی به ساز غم ها یاران زمن جدایند
مردم به شهر رویا گشتند هر دم گرد فردا خالی ز شور امروز بستند دل سوی فردا
حلقه به دام صیاد هوشم ز جان جدا شد ناله زبند آهم در من به کم فدا شد
در این قمار رفتن رهم به کس نیفتاد مستی به شرط غم بود آن هم به ما نیفتاد
چندی طمع نمودم دل در رخت بپوشم کوشش به هم نیفتاد بازار جم فروشم
بستم صراط دل را رو سوی می فروشان آن هم به ما نیفتاد وایم ز شور جوشان....
به غم چنان شکستن که ساعتی ندارد
چنان به سر زند او که آسمان ببارد
به سیل اشک وآهش ماندن که جا ندارد
در این قمار رفتن سود و زیان ندیدم
هر غصه را قصه ای از عمق جان نوشتم
در این کتاب کاهی هر واژه ای که دیدم...
تفسیری از تباهی به رنگ شب سیاهی
هر شیونی که کردم ...
مخاطبش خدایی که تا ابد زنده بود....
چنان که من بنالم سحر غروب من باش
خدا کند بدانی این اشک من زلال است
در این کرانه ی غم در این زمانه ی دور....
اوج وفا بودی آن دم که دلم بردی هر خاطره شد آن دم تا سجده به من بردی
از دین جهان قبله به نامت دادم هر مکتب بی باور را شعله به راهت دادم
تو به تقدیر ساحر شهرم بودی در سایه ی عشقم شهد شفا خوردی
وایم که از آن دیدار داغ تو را دارم هر حادثه ای افتد امید تو را دارم
سر آغاز رفتن تو را ببینم
تو نگو نشد نگاه تو نصیبم
بگذار از جدایی ها ننالم
اشکی به رخسار خودم ظاهر نسازم
من از دلگیری یک باغ حسرت
من از انتقام این موهای سپیدبه خود می لرزم
صدات کردم تا بدونی همنشینم با غصه ای بی انتهایی
شب را به روز ارزان می فروشم
خریداری بیا جان را می فروشم نپرس ازمن چرا دلگیری ای عشق
من از بیزاری تحقیر یک گل
تو را در جاده های بی خیالی
تو را در اوج یک بوسه به دنبال خوشبختی دویدن
تورا در لابه لای شعر مهتاب
تورا در خلوت فردا دیده ام
من اميدم مسلمانان کجاييد شهادت را نصيبم من کجاييد
رسيده وقتن رفتن نزد اويم لباس تن را بکندم پس کجاييد
نگاه عاشقم دور از قفس ها کلام حق را شنيدم پس کجاييد
از آن فردا که در قرب الي الله ببينم روي سالارم را پس کجاييد
من امشب در وداع درد و رنجم به شادي در بهشتم پس کجاييد
از اين زندان تن رفتم خدايا به نزد آن ماه رويم پس کجاييد
من با تو از اصل صداقت ها و شعرای روزمرگی
خستگی های فصل پژمردگی
من با تواز اندیشه ی ناب نگفتن
جاده ها را دیدن و قدم نهادن
ای آشنا باور بکن باور بکن
از لحظه ی آمدن عشق بی خبرم بی خبرم
بهار را سالها ندیده که نمی شناسم
مرا رها کنید در این دفن آرزوها
در این حجاب ندیدن ها
از این قاب عکس های شکسته
دیروز و امروز خیالی
باور بکن باور بکن به انتظار نشسته ام
به لبخند یک گل دلبسته ام
آینه را دوست دارم هنوز
آتیه را دوست دارم هنوز
جان به لبم کردی و فریاد نکردی محو سکوت بودی وما را یاد نکردی
اخر چه شبی بود شب عشق لب به قسم بردی و ما شاد نکردی
همه حسرت همه ناله
کجایی ای رخ تنها
مناظر خشک و بی حال و منم تنهای تنها
اگرچه با گل وحشی کنار اتشی خسته بسوزم...
ولی بی تو چه می ماند که اهنگی به بی مغزی بخوانم من
چه می شد باز حوادث حواسم را نگیرند
تو را ارزان تر از سرما نگیرند
چه می شد عشق جاری در کوچه نبود
اسیر دست دزدان هوس بازم نبود
افسوس...
دروغ است این کلام هنوزم خاطره جاری است در رگهام
که من بی تاب جاری در احوال زمانم
هنوزم بچه های کوچه را یک رنگ دوست دارم/
جهان جز رنگ و خون و فصل زرد خاطره چیزی ندارد
تهی دست و نگون سار و دعای عاشقان خیری ندارد
به فالش قرعه ی خوش نامی و شر مندگی هاست
به این منزل اگر چهره تو بازی پاک بازی عیبی ندارد
اهسته اهسته به دور از چشمک های هوس
جاری در لحظه های ناب گشتم...
دیگر اغوش من خالی شد از گناه...
دست گرم من کوتاه شد از سرما
که من خفته بودم این سالها
اسیر بوسه های تلخ پر گناه
وای چه می شد مرا ان لحظه ها...
غوطه ور در بستر خار گلی لخت
که من در بند بودم به تفسیر
ایه ی یاس دلی پاک ...
اما شبی شبنمی پر رایحه چشم دلم باز کرد...
قصد از این امدن و رفتن روز تمثیل کرد
امد و این جامه ی درندگی ام پاره کرد...
با گل خو شبخت جهان همرهم کرد...
به عمر حاصل از خود دیر دانم
ولی افسوس و بگذشت اکنون سالها
که می جویم من از خود باز ایا جوانم
واژه ای مبهوت وامانده در لبهای عشق
مسیرش کم تردد بی صدا حاصل سالها رنج خدا
اکنون که بیمار است اسیر شعر های هرزه گوی خام است
حزن و غمبار است یادش در کتاب انسانها؟
او غریب است اری بسیار اما...
مثل ها باتو جان می گیرند تو کجایی ؟
باز اسیر دست تزویر هایی!
یا که منزل به منزل در پی فریاد هایی
هر چه باشی / هر کجا / ما همان جا جان دهیم با هر خدا
ان خدایی که تو را خلق کرد بر بند بند تن عشق نام تورا وصل کرد
من چه خسته من چه غمناکم خدا اسیر راز های بی پروازم من خدا
خدایم شاعر شبهای هستی است
که هر بیتش به جانم عین مستی است
جدا از ظن و تفسیر و حکایت های خلق است
که هر مضمون به رازم عین مستی است
هر انکس ساکن ملک خدایی است کلام عشق در شاعران را عین جدایی است
به شعرم بیت تو دیدم که تو هم وزن خدایی
به مهرم سوی تو دیدم که تو هم عین خدایی
به سحرم جادوی تو دیدم که تو هم سنگ خدایی
به عیدم کادوی تو دیدم که تو هم رنگ خدایی
از ستاره وسیمای جهان ابی دلگیر می نالم
نه که سقفی نه که رویا چه بگویم از غم فردایم
اسمان سوره ی یاسی که به بی تابی یارم ز تو می نالم
ندای غم ندارم آوای دل شکسته بر گریه های مهتاب سکوت بی جوابم
از ناله و مرگ آفاق دل را به کم سپردیم
حالا تو ای هم آواز فریاد آرمان کن
از رنج های صبح است دل را به کم سپردیم
زمستان به ارامی جامه ی عزا بر می کند و نو عروس ازادی از میان واژه های پر تلالو عاشورا در میان حجله ی سعادت می شود شرق دیگر بار تابیدن گرفته / بهار دلدادگی دیریست در خاک وطن نمایان می شود گویی سرزمین موعود شاهنامه ای است با ابیات بزرگ که مخاطبش تنها سرزمین ماست/ زمان زمزمه ای دیگر دارد انگار تاریخ را باید از نو نوشت ظرف تزویر غرب خالی شده و انسان در مسیر انتخاب / ناب ترین رویاها رهایی است فرار از کثرت فریاد ها و بازگشت به فطرت فر هاد ها / اری زمین در انتظار است تا به نوای نهضت نینوا ابرو داری کند ...
منتظر
من منتظر به راهم ای دیده ی نجابت باتو به شهر عشقم ای موسم انابت
من عاصی و گنه کار راضی به جاه نازت خو کرده بر جدایی خوناب دل حجازت
سائل شدم به کیشی کز خرم دلان به راهت امدگان رفتگان در این جفا به جایت
دل کنده و حیرانم بر این گنه عریانم رو کرده در صفایی کز غیبتت گریانم
من از شوق تو امشب در نمازم/ من به ناله در عدم محتاج نازم
تو دستی می دهی بر دست افسوس/ که تاصبح ابد اشکم گناهم در نمازم
زمان می رفت و می گفت من جوانم
به عمر حاصل از خود دیر دانم
ولی افسوس بگذشت اکنون سالها
که می جویم من ز خود باز ایا جوانم