من منتظر به راهم ای دیده ی نجابت
با تو به شهر عشقم ای موسم انابت
من عاصی و گنه کار راضی به جاه نازت
خو کرده بر جدایی خوناب دل حجازت
سائل شدم به کیشی نامحر مان حجابت
امدگان رفتگان شدند در این جفا به جایت
حالی دل کنده حیرانم بر این گنه عریانم
رو کرده بر صفایی کز غیبتت باز گریانم
مستی به راه پاکان تا کی شوم بیابان
با زا که دل پریشان خرم شود به باران
گویا که دل به حج و ارام جان به رنج است
حدیث غم نباشد که پای جان به گنج است
بوسه زدم به خاکی کز تربتش باز ایی
شکوه شدم به عهدی کز بیعتش باز ایی

