واژه ی دل در نظرم شرمگین نبود
ساحل من این گونه که طوفان نبود
زیبای من این گونه که چرگین نبود
در سیر زمان این گونه که دیرم نبود
رفتنم از امدنم این گونه که بهتر نبود
دست تو سر ما زده در پیشم نبود
راز تو عریان در بر چشمانم نبود
واژه ی دل در نظرم شرمگین نبود
ساحل من این گونه که طوفان نبود
زیبای من این گونه که چرگین نبود
در سیر زمان این گونه که دیرم نبود
رفتنم از امدنم این گونه که بهتر نبود
دست تو سر ما زده در پیشم نبود
راز تو عریان در بر چشمانم نبود
من خود سوخته را ساز کنی این تن زخم افتاده را باز کنی
ای وای از این فصل جنون
من پا برهنه بی کسم
جز تو ندارم ای قسم
ای انکه تابوت مرا زنده کنی با راز خویش
پا به پایم در پیش رو ...
عاشقم گردی با ساز خویش
من تو رامقصد به مقصد از گذشته ...
من تو را از باغ گل / گلزار عشق
چون دری تنها در مهد عشق
تا که با تو همرهم /گم شوم در بی کسی
خانه جویم در بی کسی...
ارزو باز یابم/ مرده نباشم چون خاطره
پر شوم من خالی از بیگانه ها
باز جویم روزگار بخششم
دست گیرم دست هر جنبنده ای
شاد گویم به تو هر لحظه ای هر خاطره
تا جان دهم در نزد تو شاد اما شاد ...