تبليغاتX
راز رضوان
از راز های رضوان رنگ تو را ربودم    از بوسه های باران بوی تو را ربودم

هر قطره ات به دریا افتاده بود اما    از شعرهای شبنم شرح تو را ربودم     

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 و ساعت 16:43 |
تو غریبی و غریبانه به ما امده ای

منزل ما را قابل و به پرواز امده ای

پر وبالی که ندیدی همه از حال جهانم

به چه امیدی وخطایی به وفا امده ای

 

 

+ نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 و ساعت 11:59 |
ای خدا آهم گناهم عاجزم بی پر وبالم کنون

گم کرده ام دیرین خود را خسته از جانم کنون

پس بمیران سایه ام در شعله های خستگی

ای خدا خواهم بمانم بی آبرو از خاطر دلبستگی

 

+ نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 و ساعت 11:53 |
محو سکوت عشقم در این خیال مرده

بنده آه و دردم در این صدای مرده

افسرده از گناهم توبه به کف گذارم

آرم به شهر فریاد سینه به کف گذارم

+ نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 و ساعت 11:43 |
به سحر خواب علایق می دیدم   تو را همسنگ ملائک می دیدم

 چونان اتش رویت به رخم تابید    که از دیدن ان رخ دگر تاب ندارم

+ نوشته شده توسط در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 و ساعت 16:44 |
                                            گریه

گفتند شب عشق شهر رویا ها پر تردد و پر واز اسان تر از حرکت روی شن ها  / گفتند درهم و دینار ارزان تر از دانه ی گندم و قلمرو توست ان چه بینی /  گفتند سپهر سایه ی تو و دل رب در گرو تو  / گفتند حی با تو و تو جاوید کن هر گمگشته ای را  / گفتند  زمان اسیر ت و سحر منتظر توست انگاه که خواهی  / گفتند در سفر باش و بی مکان / گفتند و گفتند ... یک جمله پرسیدم : ایا معشوق همره من خواهد بود؟ جوابی نیامد! پس هر چه دادید بستانید که با معشوق در فنا خوشترم.

+ نوشته شده توسط در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 و ساعت 12:3 |
قرن هاست که قرنیه ها قامت قلب را شکست تر از ساز سودا گران نینوا می بینند ...  اه و هزار ناله که انسان دیروز فردوس را در دوراهی حرص و جهل گم نمود ...    چه بگوید زبان من که ایام کنونی محل گذر شیاطین از هر دریچه ای / حتی عاشق نماست...  انگار مرگی در انتظار نیست و پیر و جوان در سیر عدم از هم پیشی گیرند... اه که حدیث سر گردانی دل دامان تاریخ را نیز در بر گرفته ...  بشری که با رویا قدم می نهد نه گذشته را میبیند نه ساعت دلهره را...خفتگان خود را پاینده می پندارند و دنیا میعاد پرواز هاست ...  واژگان در لغت نامه ی این عصر تضاد گونه اند و خیانت جای صیانت را ربوده و شعله های معصیت دیگر نمی سوزاند... تن ادمی مگر بیعت کدامین ابلیس را به دست گرفته که هر دم سلامی تازه را با دست های فشرده به او تقدیم می دارد... و چرا خانه ی خواهش ها پر پاسخ وزمین دلگیر ... و چقدر این داستان غمبار است....

+ نوشته شده توسط در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 و ساعت 11:47 |
                                    طغیان

زمان سرد و دیر هنگام

  بشر افسرده  /  بی سر انجام

درعبور بی رحمی  /  بر مزار ارزو 

دلسرد و پر هیاهو ست دنیا           بازیچه ی فرداست دنیا

جغد فال نیک نامی است    پرنده از قفس راضی است...

شب بی ابرویی اشکارا می کند 

حدیث حیرانی است شهر من اری؟

پیری ارزوست / بغض کودک اوج فریاد هاست

امید گنجی است         گم گشته درجیب این نامردمان.....

ولی بی تفسیر می گویم    عشق متولد خواهد شد!

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 و ساعت 21:14 |
                                   صبر

تولد مرگ اغاز شد ومن تنها به بهار تکیه کرده بودم اما انگار جوانی فقط عبارتی تسکین دهنده بود خرداد ماه خرابی جانم در قدم معشوق بود افلاک افسرده وار با من صحبت می کرد ومن بی تاب دیدار ولی افسوس فریاد فال فراقم شد و من مردود و بی حال روز و شب را در بی کسی طی نمودم روحم بیمار و زخمی در انتظار بویی که زنده کند

+ نوشته شده توسط در جمعه سیزدهم بهمن 1385 و ساعت 12:48 |

انسان سوار بر مرکب رویاها از هزاره ها گذشت  دست در دست ابلیس گهگاهی به فرستادگان وادی نور سلام خشکی نمود  خیال انگیز زندگی می کرد غوطه ور در لغت نامه ی جهل. به گلچین معبود رسید اما بهای رسالتش را باید می داد اما نه به دینار . خاتم حب الش را طلب نمود . دریغ که کسی یارای تعهدش نبود. ال عبا حراج دیوانگی تاریخ شد. سید فردوس باید سر به نیزه می داد تا عشق در تالار بورس عشاق رکورد دار باشد. حال قائم در انتظار العجل من وتوست. حال زیاد غرق چشمک های دجال را در کابل های هوس الود ماهواره و اینترنت نخور.

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 و ساعت 19:15 |
شهیدان شاعران شهر عشقند       که هر بیتش به خونابی نوشتند    که یک مصرع که من گفتم غزل بود       بنای شهر عشقم از ازل بود                     

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 و ساعت 18:41 |
                                   شرح شیدایی

 

زمان می رفت و می گفت من جوانم

به عمر حاصل از خود دیر دانم

ولی افسوس بگذشت اکنون سالها

که می جویم من ز خود باز ایا جوانم

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 و ساعت 19:42 |